
این پیروزی و اتفاق اما پیروزیِ باورها بود... باور به انرژیِ انسان؛ اینکه یک آدم با آدمی دیگر، چقدر میتواند از لحاظ درک و شعورِ جمعی و قدرتِ روح متفاوت باشد. که یکی با یک تیم بد پی در پی بازنده باشد و دیگری با همان تیم بد، پیروز. باور به یک معیار اخلاقیِ سنتی که تا قیامِ قیامت باید در عمق ذهن به حافظهاش سپرد؛ قدرتِ ویرانگرِ غرور... که اگر از حد مشخصی (که باعث حفظ کرامت و شخصیتِ هر فرد است) خارج شود و به اغراق برسد، تهش اوهام است. که ویران میکند. و چرا گفتم غرورِ جهان سومی؟ چون جایی خوانده بودم که پرویز مظلومی گفته بود ما هم مثل بارسلونا که مدام رئال را میبرد، از بردنِ پرسپولیس سیر نمیشویم. اما خب او احتمالا یادش رفته بود که یک تفاوتِ بزرگ در این میان وجود دارد (جدا از قیاس کیفی، که خب اساسا شوخی ست)؛ اینکه بارسلونا تیمی از جهان اول است و پس، با هر برد، باز هم میخواهد ببرد و نوارش پایان ندارد، اما استقلال تیمی از جهان سوم است که زود اسیر انحرافاتِ اخلاقیای میشود که جامعهٔ کشورش درگیرش است و پس بازیکنانِ آن تیم هم از آن جامعه به جدا نخواهند بود. وقتی زیادی از خودت مطمئن باشی، متوجه چیزهایی که از دست میدهی، نمیشوی.
۲- دربارهٔ سینماگرند فقط آنکه... این تیم نیامده است که به خیل متوسطهای این گیتی افزوده شود. که اگر قرار بود، اصلا نمیآمد. در خانههای قبلیاش میماند و این مسیر طولانی و تجربهها را پشتِ سر نمیگذاشت. تعارفی در کار نیست. قرار است از نطفهای کوچک، بزرگترین فرزند زایمان شود. هر قدم از مسیر هر کدام از ما، یک بازی ست؛ با خودمان، با دیگران، با دوستمان، با دشمنمان. خب حالا اگر موافقید بازی رو شروع کنیم...

۳- «بیارزشترین حرفها، حرفهایی ان که پیش از «اما» زده میشن».
«بازی تاج و تخت»

