|
تا آنسو
|
هیچکس هم صحبتِ تنهاییِ یک مرد نیست
احساس خرد شدن و تحقیر شدن، چیزی ست که جدی ترش را از دورانِ نوجوانی تجربه کردهایم. در دورانِ مدرسه، که برای نخستین بار به طور جدی با اعماقِ درون و نیازهای حسیِ حیاتیِ انسان آشنا میشویم، شده است در قبالِ یک پدیده یا شخص آنقدر دچار احساس تحقیر و نفرتِ متعاقب شویم که تا انتهای سال، برای «حساب کشیِ ذهنی و روانیِ» خودمان از آن پدیده یا فرد، که باید در حد شدیدهای نیز میبود، لحظه شماری کنیم. تا کاملن تخلیه شویم. که ارضا شویم. اتفاقی که دیروز برای حمید استیلی و پرسپولیس، و از پیاش هوادارانِ آن افتاد، چیزی ست که در این چارچوبِ روانی میگنجد. رسیدن به یکنوع احساسِ نه «شکست»، که تحقیر شدن. که با مثلن یک برد جبران نمیشود. که با یک پیروزی بر استقلال تلافی نمیشود و تسکین نمییابد. این خود آنچنان بود که منی که چند وقتی ست با پایین آمدنِ تب و تابِ فوتبالِ ایران، آن علاقه، حساسیت و متعاقبن تعصبم بر روی فوتبالِ ایران، و البته تیم محبوبم «پرسپولیس» و دربی را از دست داده بودم و شکست و پیروزی برایم اهمیتِ چندانی نداشت، این احساسِ نیاز و ویران شدن به طرز غریبی بر رویم سنگینی کرد (نه به عنوانِ یک انسان در تمام ابعاد، که طبعن به عنوانِ هوادارِ یک تیم). که دیگر مثل شکستهای سالِ قبل، بیتفاوت نبودم. که غافلگیرانه، ناگهان خود را در این فضاحت سهیم دیدم. که آن حس ویرانگرِ خرد شدن چنان به سراغم آمد که همچنان فکر به آن بازی، بدونِ خندههای هیستیریک برایم غیرممکن است (حسی که مثلن بعد از باخت به بحرین در مقدماتی ۲۰۰۲ به سراغ آدم میآید). همانطور است؛ همانطور که اگر در جامعه بالانسی میانِ شادی و غم ایجاد نشود، اگر توازنی مابینِ فردگرایی و جمع گرایی ایجاد نشود، حاصلش بحران است، اینجا هم اگر محدودهٔ مشخصی میانِ شکست و پیروزی، و غم و شادی برای هوادارانِ یک تیم بر سر یک موضوع «حساس» ایجاد نشود، حاصلش بحران ساز است. شکستِ دیروز، با تمام شکستهای این چند وقتهٔ اخیر پرسپولیس در لیگ و یا به استقلال تفاوت دارد. این شکستی ست که از پیاش تاریخ دگرگون شد. که نقاط حسیِ درونِ ذهنِ هواداران به حرکت و جابجایی درآمد. هوادارانِ پرسپولیس هیچگاه سه باختِ متوالی به استقلال را تجربه نکرده بودند و سالهای سال بود که در دربی، تیمی با اختلافِ بیش از یک گل برنده نبود(آنهم با چنین بازیِ نازلی). حالا اما در دورانِ حمید استیلی این اتفاق افتاده. استیلی تاریخ ساز شده است. در دورانِ او، بحرانی روانی پدید آمده. از بدشانسیاش یا عدم کفایتش باشد و یا هر چه، اما این تجربهاش ویران گر است. برای تماشاگرانی که میروند تا انتقامِ دو شکستِ - البته ناحقِ - پیشین را بگیرند و اما بدتر از پیش شکست میخورند، این حس وحشتناک است. سرکوبِ ایمان به امید و حسِ اعتقاد به انتقام است. که نهایتش بهت و افسردگی و مازوخیسم است. نابودیِ یک «جمع» تحتِ عنوانِ هوادارانِ یک تیم است. علی دایی بعد از آنکه تاریخ را تغییر داد و اولین بار پرسپولیس را ۴ بار پشتِ سر هم در لیگ بازاند و البته دربی را هم رفت و برگشت باخت(در حالیکه البته حقش نبود)، اما با قهرمانیِ دو مرتبهای در جام حذفی (فتح آخرین سنگر داخلی، با بدست آوردنِ رکوردِ قهرمانی برای این تیم در جام حذفی)، توانست آن بالانس را ایجاد کند. که تاریخ را از سوی مثبتش هم به نفع هوادارانِ این تیم تغییر داد. پس آن شادیها و فریادهای عصبیِ انتهاییاش، از جای درستی نشأت میگرفت. او تا میتوانست خودش را ارضا کرد. هواداران نیز طبیعتن باید هم همچنان نام او را صدا بزنند. مازوخیسم در ذاتش چیز مردودی نیست. تازه میتواند التیام بخش نیز باشد. به شرط آنکه کوتاه و موقتی باشد، وجه تثبیت شده نیابد، ماندگار نشود و در قامتِ یک اعتیاد و بیماری جلوه پیدا نکند. مازوخیسم اگر در زمانی کوتاه رخ دهد، قابل کنترل باشد(بستگی به توانِ فرد دارد) و در قامتِ شیوهای از روان درمانی ظهور کند و از خرد و تحقیر شدن به جای رسیدن به ناامیدی و احساس نابودی، حس لذتی(از تحقیر) که از پیاش «تحمل»و «تحریکِ» میل به موفقیت و انتقام میآید را تولید کند، که از آن شکست و تحقیر برای ارضای خود در کوتاه مدت و موفقیت در دراز مدت استفاده کند، میتواند راهگشا باشد. کدام مردی ست که مازوخیسم را تجربه نکرده باشد؟ حتی آنها که در سرتاسر دنیا، در زندانها فحاشی میشنوند و چون توان و امکانِ پاسخگویی ندارند تنها لبخندی گزنده میزنند، در آن مقطع کوتاه دارند مازوخیسم را تجربه میکند. تا وقتی در بند قرار دارند، آن هتاکیها را از عمق جان میپذیرند و از آن لذت میبرند، بجای آنکه بگذارند با فکر کردن بهشان، مثل خوره از درون نابودشان کند.حمید استیلی اگر مردش باشد، اگر اهلش باشد، اگر در قامتش باشد، به کوچک بودنش، به کوتاه بودنش، به تسلیم بودنش، به تحقیر شدنش، عادت نمیکند، بلکه خندههای هیستیریک میکند. او روزهای پی در پی ای را با له شدنش باید خودارضایی کند. روزهای متداومی را باید خنده کند. دندان بهم فشار دهد و از حرص، باز هم بخندد. در خیابان اگر هوادار پرسپولیسی به او ناسزا گفت، اگر هوادار استقلالی او را تمسخر کرد، تکان در چهرهاش نخورد و باز هم خندهای عصبی کند، پنجهاش را فشار دهد و باز هم خودارضایی کند. و بعد، بقایی را که از لذت و خودارضاییِ حاصل از تحقیر شدن - بجای رسیدن به پایان و حس قاطع شکست - بدست آورده، و همان انگیزهای را که از تحقیر شدن یافته، وسیله و ابزاری در دستِ خود کند و همه چیز را نگه دارد و در برگشت و به وقتش، کاری را کند و نتیجهای را رقم بزند که بتواند تودهٔ سنگینی از حس خرد شدگی و فشار عصبی بر روی خودش و انبوهی از انسانها - هوادارانِ یک تیم - را از بین ببرد. تودهای که با مثلن یک پیروزیِ ساده بر رقیب زدوده نمیشود. این هوادار، به همان حس تحقیری به رقیبش میاندیشد که خود دچارش شده. و چیزی جز این، ارضایش نمیکند و ممکن است برای او و تیم دردسرساز باشد. استیلی اگر توانست، پس از موفقیت حتی شادی هم نباید بکند. در انتهای بازی باید تنها آرام به سمتِ سکوهای هوادارانِ پرسپولیس برود و برای چند دقیقه خیره به رو به رو، تا آنجا که حنجرهاش یاری میدهد، فقط فریاد بکشد. درست مثل آنکه در نوکِ قلهای ایستاده. او فقط باید فریاد بکشد. فقط. این میتواند مرام یک «مرد» باشد. بیآنکه کسی هم صحبت و هم رازش باشد. و البته، تمام اینها در شرایطی میتواند رخ بدهد که ما با آدمی ضعیف، بیاراده، ترسو و کوتاه قامت طرف نباشیم. حالا دیگر برایم جذاب است. مهم است. دیگر دربی برایم یک بازیِ سرد و لوس و کم اهمیت نیست. بازی با سایر تیمها نتیجهاش هر چه میخواهد باشد، من اما از حالا مشتاقانه و حریصانه نشستهام تنها در انتظار همان بازیِ برگشت. نه به عنوانِ صرفن یک هوادار و برای پیروزی و رسیدن به حس خشنودی و انتقام و لذت و ارضا، که به عنوانِ یک ناظر بیرونی، برای عیارسنجی از توان، عرضه و مردانگیِ یک مدعیِ سرمربیگری (خدا کند که تا آن موقع او را در پرسپولیس نگه دارند؛ حالا تاوانش هر چه میخواهد باشد). که دیگر یکبار برای همیشه، خودش، ماهیتش و حدش را نشان دهد؛ به خودش، و به دیگران. که تکلیفِ همه مشخص شود. و البته از یکسو شاید باید از حمید استیلی ممنون هم باشیم. که با تحقیر کردنِ یک تیم و دگرگونیِ تاریخ، آن وجدانِ خواب و آن ورِ حسی و تعصبیِ بی تفاوت و وارفتهٔ کثیری از هوادارانِ این تیم را دوباره بیدار و تحریک کرد. که دوباره میل به پیروزی، رقابت و انتقام را درشان زنده کرد. هوادار بیتفاوت، مثل فردی ست که در خواب است و یا خود را به خواب زده. که با کشیدنِ گوشهایش، نیشگون گرفتن از دستش و چند فحش سبک، بیدار نمیشود و یا خودش را بیدار نمیکند. اما وقتی محکم در گوشاش کوبیده شود، چه خواب باشد و چه متظاهر به خواب، خود را به سرعت بیدار کرده و با فرد مهاجم گلاویز خواهد شد. در این مورد، احتمالن، ممنون آقای استیلی. در این مقطع، تجربهٔ دوبارهاش لازم بود. کارنامهتان هر چه میخواهد باشد. [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 19:24 ] [ علیرضا خوانساری ]
[ ]
|
|
| |